علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
تفاوت پسرها ودخترهاي ايروني :
1) پسرها خيلي دوست دارن بجاي دي جي علي گيتورباشند ولي دخترها دوست دارن يك پزشك باشند يا يك دانشمند شايد بهتر بداني كه يك دختر شيرازي معماي انيشتن را حل كرد واورا انيشتن دوم لقب دادند
2) اگه يه پسر يك مشكل غير قابل حل داشته باشه كارتون خواب ميشه اما اگه يه دختر يك مشكل داشته باشه با خانواده اش درميان ميگذاره
3) اگه يه پسر دوتا مشكل غير قابل حل داشته باشه دزد ميشه قاچاق ميكنه قتل ميكنه اما اگه يه دختر دوتا مشكل داشته باشه مشاوره ميره ومشكلاتش حل ميكنه
4) اگه يه پسر مشكل دوميش شد سومي ميره تزريقي ميشه اما يه دختر از صفر شروع ميكنه وبه خودش اميد ميده وميگه هميني كه هست بايد از نو بسازم
5) پسرها از پسربودن خيري نديدن براي همين ميخوان خانم باشن وموهاشون بلند ميكنن
6) پسرها در ظاهر كلاه دارن اما وقتي دخترها تيغشون ميزنن بدجوري سرشون كلاه ميره
7) به پسرها تا بگي دوست دارم قلبشون ازجاكنده ميشه چون عقده شنيدن اين جمله رو سالها به دوش كشيده اما وقتي به دخترها ميگي دوست دارم اين جمله براشون اينقدر تكراري هست كه مثل سحرناز ميگن عاع
8) نقطه قوت پسرها شكمشون اما دخترها عقلشون
9) پسرها درآئين نامه 5 بارامتحان ميدن اما بدليل كودن بودنشان بازهم رد ميشن چه حالي ميده جالب اينجاست همشون عشق پيكان دارن و عشق گاز دادن اما نيم كللاج 50 سال ديگه هم ياد نميگيرن وقتي هم پارك ميكنن يا ميرن توجوب يا ميزنن به ماشين عقبي اما دخترها بار اول آئين نامه رو قبول ميشن وعشق پژو دارن درضمن سعي ميكنن نيم كلاج باحال داشته باشند تا درسربالائي با يه نيش گاز بدون اينكه برن عقب تعادل ماشين حفظ كنند
10) پسرها فكر ميكنن بهترين راه بلف زدن وبقول خودتون دروغ گفتن وازخودشون تعريف كردن هست اما دخترها عاقل هستن و بهترين راه بقول خودتون همان راستي ميدانن ومطالبي را كه برايتان نوشتم سرشار ازهمه اين راستيهاست
11) پسرها اصلا ازخودشون هم فراري هستند چه برسه درس ومدرسه اما دخترها همانطور كه بيشترين تعداد دانشجويان وشاغلين را دختران ايراني تشكيل داند جاي بحث نيست بهتره كمي مطالعه كنيد 
12) پسرها به هم ديگه نارو ميزنن اما دخترها خنجرو از رو ميبندند بد نيست بدوني حسادت آدم موفق ميكنه چون اسم ديگراون رقابت هست
13)منطق پسرها اگر مول خواهرشون ببينند ميخوان بكشنش چون فكر ميكنن ترتيبشو داده مثال خرما خوردن اگه حرام چي شده كه براي خودشون حلال اما دخترها چون فهميده هستند وقتي دوست دختر برادرشون ميبينن احترام ميگذارند ودوست هم ميشن
14) پسرها زور ميزنن بجاي اينكه حرف زور بزنن امادخترها باكمال آرامش جواب پسرها رو ميدن ميگي نه چرا داري اين مطالب ميخوني پس هههههه
15) پسرها مثل حيوانات عمل ميكنند وزندگي را در شكم وزير شكم ميبينند دريغ از ذره اي فهم وشعور اما دخترها زندگي را به تمام مواردي كه خودتان ذكر كردي ميبينند چون انسان هستند.
16) پسرها ازبس سوتي دادن براي دخترها وهمه عادي شده اما يه دختر وقتي سوتي ميده همه تعجب ميكنن
17)يه پسر اگه تا 24 ساعت بادوست دختر صحبت نكنه اكس ميتركونه فاز صحبت ميگيره ودائم فكش مي جنبه اما يه دختر اگه 24 ساعت با يه پسر صحبت نكنه به كارهاي عقب افتاده خودش ميرسه
18)پسرها ميدونن چون فمنيسم يعني طرفدار زن بودن براي همين حسادت ميكنن ودوستش ندارن اما دخترها چون دوست دارن ازحقوق خودشان دفاع كنند طرفدار فمنيسم هستند
19) يه پسر اگه با دوست دخترش بهم بزنه وحشي ميشه ميره روش اسيد ميپاشه اما يه دختر وقتي با دوست پسرش بهم ميزنه يه خواستگار خوب براش پيدا ميشه ميگي نه روزنامه ها رو بخوني بد نيست بخصوص فليم هائي رو كه اخيرا نشان ميدن
20) ازيه پسر وقتي توخيابون بپرسي ساعت چنده اول تعجب ميكنه نديدبديد بعد كمي فكر ميكنه ميگه جان ساع ع ع ع ت 7ووووبراي اينكه بيشتر با دختر صحبت كنه 35 دقيقه ووو3 ثانيه اما يه دختر كم محلي ميكنه جوابش اصلا نميده 0
21) اگه به يه پسر نگاه كني شك ميكنه ميگه لابد اين هم ميدونه كه من بچگي 000 اما يه دختر وقتي پسر بهش نگاه ميكنه ميگه اسكل دهاتي نديد بديد 0
22) پسرا ميگن منو به غلامي خودتون قبول كنيد اما يه دختر براي خودش ارزش قائل ميشه حتي اگه سنش هم بالا بره باز براي خودش ارزش قائل هست 0
23) پسرها بعد از خوندن اين مطلب اول كمي فكر ميكنن وبعد ميخوان انتقام بگيرن وبا حرفهاي ركيك خودشون مطرح ميكنند اما دخترها خيلي منطقي جوابتون ميدن ميگي نه چرا تا آخر اين مطالب خوندي ودرفكر فرو رفتي

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گل هاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي دادو دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد.
دلم براي كسي تنگ است كه چشم هاي قشنگش را به عمق آبي درياي وازگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرندها مي خواند.
دلم براي كسي تنگ است كه همچون كودك معصومي دلش برايم تنگ مي شدو مهرباني را نثار من مي كرد.
دلم براي كسي تنگ است كه تا شمال ترين شمال و جنوب ترين جنوب،هميشه در همه جا......
آه با كه توان گفت...
كه بود با من و پيوسته نيز بي من بودو كار من زفقدانش فغان و شيون بود.....
كسي كه كه بي من ماند، كسي كه با من نيست، كسي كه............
بدانكه دنيا منزلي است از منازل راه دين و راه گذاري است. مسافران را به حضرت حق تعالي و بازاريست آراسته , بر سر باديه نهاده, تا مسافرين زاد خود از وي برگيرند. و دنيا و آخرت عبارتست از دو حالت: آنچه پيش از مرگست, و آن نزديكتر است, آنرا دنيا گويند. و آنچه پس از مرگ, آنرا آخرت گويند. و مقصود از دنيا زاد آخرت است كه آدمي را در ابتداي آفرينش, ساده آفريده اند و ناقص وليكن شايسته آنكه كمال حاصل كند و صورت ملكوت را نقش دل خويش گرداند. كيمياي سعادت در معرفت دنيا - فصل اول در سبب بودن آدمي در دنيا
رکسانا – همینجاها جایی نیس؟!
مانی – بیست سوالی یه؟! خب! اینجایی که منظور نظر شماس، می شه بفرمائین داخل شَهره یا خارج از شهر ؟ یعنی آب و آبادانی داره یا خیر؟ در ضمن وقتش که شد یه راهنمائی بفرمائین!
رکسانا – منظورم یه کافی شاپی ، چیزیه!
مانی – من که کافی شاپایی که تو اون خیابون و سه تا چهارراه بالاتر و هفت هشت تا کوچه پائین تره رو نمی شناسم! تا حالام پامو اونجا نذاشتم و از این به بعدم نمیذارم! مگه اینکه به زور منو ببرن و گرنه خودم تنهایی نمی رم! این از من!
- حالا موضوع انقدر مهمّه رکسانا خانم؟
« رکسانا که سعی می کرد جلو خنده ش رو بگیره گفت »
- خیلی مهمه هامون خان!
- پس بفرمائین سوار شین.
« در عقب رو براش وا کردم ونشست و خودمم رفتم سوار شدم و مانی م نشست »
- کجا بریم مانی؟
مانی – من که گفتم اینجاها رو بلد نیستم! دنده عقب بگیر برو تو اصلی.
« از رو پل اومدم تو خیابون و رفتم طرف خیابون اصلی و پیچیدم بالا »
- خب!
مانی- خب چی؟
کجاس دیگه؟!
مانی – من که نرفتم تا حالا! دومین چهارراه دست چپ!
« پیچیدم همون خیابون که مانی گفت و رفتم جلو و پرسیدم »
- کجاس؟
مانی – چرا از من همه ش می پرسی؟! جلو اون خونه نیگه دار!
« یه جا پارک کردم و سه تایی پیاده شدیم و به مانی گفتم »
- اینجا که کافی شاپ نیس!
مانی – آره امّا قراره چند سال دیگه یکی اینجا بسازن!
- الآن وقت شوخی یه؟
مانی – برو جلو همون خونه هه زنگ بزن دیگه!
- اون خونه؟!
مانی – آرو بابا!
« رفتیم جلو دریه خونه و واستادیم و یه نگاه به مانی کردم و زنگش رو زدم. یه مَردی آیفون رو جواب داد. از این آیفون تصویری آ بود. گوشی ش رو ورداشت و گفت »
- سلام آقا مانی! بفرمائین!
« بعد در رو واکرد. یه نگاه به مانی کردم و گفتم »
- هیچکس ترو هیچ جا نمی شناسه!
مانی – بَده حالا کارت رو راه انداختم؟!
« رکسانا خندید و ماهام کنار واستادیم تا اوّل اون رفت تو و بعدشم من و مانی. یه خونۀ بزرگ بود با یه حیاط پُر گل و با صفا. تو خونه رو خیلی قشنگ و شیک درست کرده بودن و میز و صندلی چیده بودن. توشم پُر بود از دختر و پسر! یه موزیک قشنگم پخش می شد. تا وارد شدیم یه دختر خانم که گویا اونجا گارسن بود اومد جلو و با مانی سلام و علیک و احوالپرسی کرد و ماها رو برد سر یه میز و سه تایی نشستیم و سه تا نسکافه سفارش دادیم که رکسانا دور و ورش رو نگاه کرد و گفت »
- فکر نمی کردم یه همچین جاهایی م وجود داشته باشه!
مانی – منم فکر نمی کردم! همینجوری الکی این خونه رو نشون دادم امّا ازاونجا که بخت این هامون مثل تیر چراغ برق بلنده و دلشم پاکه، زد کافی شاپ از کار در اومد!
« رکسانا خندید و گفت »
- دقیقا همونجوری که در مورد شما بهم گفته بودن هستین!
مانی – ببخشین در مورد من چیا به شما گفتن؟
رکسانا – اینکه شوخ و سرزنده این و کمی ام...
مانی – دیگه بقیه اش رو کاری نداشته باشین! یعنی بقیه ش بی اهمیّته !
« رکسانا زد زیر خنده و بقیه حرفش رو نگفت »
مانی – ببخشین در مورد این هامون چی گفتن؟
رکسانا – جدّی و یه خرده م ...
« بازم بقیۀ حرفش رو نگفت که مانی شروع کرد »
- یه خرده نه و خیلی اخلاق بد! دارای یه طبیعت بی جان! در واقع تشکیل شده از چهار تا استخون و سی چهل کیلو ماهیچه که یه روح بیجان مثل آجر قزّاقی احاطه اش کرده!
« رکسانا که می خندید گفت »
- نه به خدا! اونطوری بهم در مورد ایشون نگفتن!
مانی – خانم باور بفرمائین این بشر یه خصوصیات اخلاقی داره که تو تیرآهن پیدا نمی شه! انقدر این پسر خشک و بی روحه که اگه صد سال تو جنگلای شمال بکاریمش ، یه برگ ازش سبز نمی شه! هیزم خشک پیش این ، گُلِ همیشه بهاره! از اخلاق ، چی براتون بگم که باور کنین؟! هنر پیشۀ مَردِ مورد مورد علاقه ش آرنولده! هنر پیشۀ زنِ مورد علاقه ش اون پیرزن س که همیشه تو نقشای جادوگر بازی می کنه! رنگ موردِ علاقه ش سورمه ایِ مایل به سیاهه! ماشین اسپورتش بنزِ خاوره! فیلم، فقط فیلمای جنگی و بکش بکش! غذای مورد علاقه ش که همیشه تو رستورانا سفارش می ده، کباب قفقازیه! الآنم جلو شما ملاحظه کرد و نسکافه سفارش داد! اگه شما نبودین الآن اینجا نون چایی سفارش می داد! شما نمی دونین من چی از دست این می کشم!
« اون می گفت و رکسانا می خندید! »
مانی – به خدا انگار صد ساله که شما رو می شناسم رکسانا خانم!
رکسانا – خیلی ممنون!
مانی – ببخشین ، شما غیر از خودتون خواهر دیگه دارین؟
رکسانا – نه ندارم.
مانی – خدا شما رو به پدر و مادرتون ببخشه.
رکسانا – مرسی!
مانی – داشتم می گفتم، گُل مورد علاقه ش میخکه! باور می کنین؟!
رکسانا – جدّی؟! اتفاقاً منم از میخک خوشم می آد!
مانی – یعنی در واقع همیشه بهش می گم یعنی همین یه ساعت پیش بهش می گفتم که پسر، تنها چیزی که حیات ترو به این دنیا متّصل کرده همین علاقه به گل میخکه! چقدر این گل میخک زیبا و قشنگه! من همیشه صبح به صبح می رم دمِ این گل فروشی و از پشت شیشه به این گُلای میخک نیگاه میکنم! واقعاً شاهکار طبیعته! می شه گفت از گُلِ خرزهره م خوشبوتره!
« یه چپ چپ بهش نگاه کردم و به رکسانا گفتم »
- خب بهتره صحبت مون رو شروع کنیم. حتماً موضوع مهمّی یه که خواستین اینجا در موردش حرف بزنیم!
مانی – حالا زیادم مهم نبود، مهم نیس! مهم اینه که ما سه تایی خوش و خرّم اینجائیم!
« تو همین موقع همون دخترخانم برامون نسکافه ها رو آورد و گذاشت جلومون و بعدش یه مرد که انگار صاحب اونجا بود اومد و با مانی یه سلام و احوالپرسی گرم کرد و یه کاغذ که چند تا شماره روش بود داد بهش و گفت »
- آقا مانی اینا رو چند تا از بچه ها دادن که بدم به شما.
قلب سازيست آسماني، بايد نحوهي نواختن آنرا آموخت.
اگر ندانيم چگونه ساز دل بنوازيم، زندگي را به قصهاي غمبار تبديل كردهايم. زيرا نغمههايي كه در دل داريم هرگز مترنم نميشود و در گور خواهند خفت.
اين تراژديست .
تنها تراژدي جدي زندگي آنست كه حقيقت به عرصه پا نگذارد ، با همهي رنگها و نماها و نغمههايي كه در سينه داريم به گل نشسته ايم ، عطر خوش انفاس مسيحايي را به دست باد صبا نسپارده و در آفاق و انفس نپراكندهايم .
اين است تراژدي زندگي و به ندرت كسي را ميتوان يافت كه زندگي تراژيك نداشته باشد .
مرد اگر عاشق شود عالم گلستان مي شود
زن اگر عاشق شود آخر پشيمان مي شود
مرد اگر عاشق شود از عشق گيرد آبرو
زن اگر عاشق شود در عيب مي افتد فرو
مرد اگر عاشق شود در نغمه مي افتد هزار
زن اگر عاشق شود برفاب ريزد در بهار
مرد اگر عاشق شود زرتاج ماند بر سرش
زن اگر عاشق شود از شرم سوزد پيكرش
مرد اگر عاشق شود دنيا همي گردد بهشت
زن اگر عاشق شود تابد چو ديو بد سرشت
عشق به دنبال زیبایی است . انسان در اعماق وجود خود زیبایی را پرستش می کند . اما کدامین زیبایی ؟ زیبایی جمال یا زیبایی کمال ؟ صورت نیکو یا سیرت نیکو . کدامیک ؟ جمال زیبا عمری کوتاه دارد و سالیانی چند بیشتر دوام نمی آورد ، حبابی است روی آب که با کوچکترین موجی در هم می شکند . چه بسا انسانهایی که سیرت زشت خود را در پس صورت زیبا و بزک کرده پنهان نموده اند و چه بسا زیبایی های جمال که صناعی است ، آفریده ی پودر و ماتیک و سرخاب و سفیداب که با قطره ای باران زایل شدنی است و چه کوته فکرند انسانهایی که دل را به جمال یار می بندند . این برده های زیبایی جمال فردا نه از دیدن سیرت یار دلدار که حتی از دیدن صورت واقعی او نیز دچار تهوع خواهند شد . افسوس که پریشانی و پشیمانی دیگر سودی ندارد و عقربه های زندگی را بازگشتی نیست . پس عشق به جمال بدون کمال را نمی توان عشق نامید ، آمیزه ای است از امیال نفسانی و نیاز جسمانی که در شب هفتم هوسش نامیدند . پس چه بهتر که عشق این کالای پربها را تنها به زیبایی های کمال ارزانی داریم که کمال زیبا موهبتی است الهی و پایدار و ماندگار به درازای طول عمر انسان .
من نمی گویم که نیمه ی گمشده ی خویش را جستجو نکنید اما اگر خیال گام گذاشتن در این ورطه را دارید با چشم و گوش باز عمل کنید تا در جستجوی نیمه ی گمشده ی خوشی نیمه ی پیدایتان را نیز گم نکنید .
و در آخر اینکه عشق انسانی رابطه ی محبت آمیز متقابل قلبی بین دو نفر است که می خواهند تفریق شوند در عین جمع شدن . باز هم روی کلمه ی متقابل تاکید می کنم . عشق یک طرفه عشق نیست . عذابی است کشنده در عین حیات بخشی ، به جنت این عشق زمانی خواهی رسید که از هفت طبقه ی مشتعل دوزخ رد شوی و هر کس را نیز توان گذشتن از میان آتش نیست .
در یک کلام می توان این عشق را سرطان قلب نامید ، سرطانی که وجه اشتراک آن با سرطانهای دیگر این است که باید با تشخیص سریع و اقدام بموقع درمانش کنی . زیرا اگر در این مرحله اهمال کنی و مرحله ی متاستاز فرارسد سرطان به اعماق قلب و جانت ریشه خواهد دوانید . ریشه هایی پیشرونده که هیچ کدام از داروهای شناخته شده ضد سرطان را یارای مقابله با آنها نیست . ریشه هایی که اگر قطعشان کنی دوباره خواهند رویید ، محکمتر و قطورتر از بار اول .
« کاغذ را گرفتم جلوش و گفتم »
- این چیه مانی؟!
مانی – ولنجک _ زعفرانیه 10 تومن! یعنی چی؟! یعنی زمین اونجا 10 هزار تومن؟! آهان! از این تبلیغای معاملات املاکه! عجب آدمایی هستن آ؟! دیگه کاغذای تبلیغ شونو به زور میندازن تو ماشین مَردم! واقعاً بی شرمی یه! حق داری ناراحت بشی! منم یه لحظه ناراحت شدم! حالا تبلیغ رو به زور انداختن تو ماشین بماند، از این ناراحت شدم که دارن تبلیغ دروغ می کنن! یعنی زمین ولنجک متری ده هزار تومنه؟! کلاهبرداریه والا! یکی نیست جلو این کاراشونو بگیره! واقعاً آدم وقتی با این صحنه ها برخورد می کنه...
- خجالت نمی کشی مانی؟
« یه نگاه به من کرد و یه نگاه به بیرون و گفت »
- چرا به خدا! این دفعه رو خجالت می کشم!
- خوبه حداقل برای یه بارم که شده تو خجالت کشیدی!
« ماشینای پشت برام بوق زدن و منم کاغذ رو انداختم رو پای مانی و حرکت کردم که گفت »
- از این خجالت می کشم که این همه اینجا کنار خیابون گل رُز و مریم و نسترن و مینا و یاسمن و لاله هس و یه شاخه شم دست من نیس! آخه ضد بشر! آفت گلهای آپارتمانی! تو چه موجودی هستی که به طبیعت توجه نمیکنی؟! بالاخره توام آدمی! حداقل باید از یه گُلی خوشت بیاد یا نه؟!
آره اما گلی که من ازش خوشم میآد بین اینا نیس! -
مانی – خُب اینو زودتر بگو تا برگردم برات از میون همینا پیداش کنم! اسم اون گُل زیبا و خوش بو چیه؟! خصوصیتش کدومه؟ چند تا گلبرگ داره؟ چند تا کاسبرگ داره؟ تعداد پرچم هاش چیه؟ بگو دیگه دیر شد!
- میخک! من عاشق میخکم!
« یه نگاه به من کرد و گفت »
- واقعاٌ مرده شور اون سلیقه ت رو ببره! آخه میخک م شد گُل!
- تا حالا یه سبد میخک خریدی؟
مانی – مگه من نجارم که یه سبد میخ و میخک بخرم؟! بعدشم یه مرتبه پخش زمین بشن و هر چی میخه بره اونجای آدم!
- منکه ازش خوشم می آد!
مانی – حالا بازم شانس آوردیم از همین میخک خوشت می آد! اگه مثلاً از کاکتوس خوشت می اومد که دیگه واویلا! تا یه سبدش رو بغل می کردیم که تیکه تیکه می شدیم! حالا چرا انقدر تُند می ری؟!
- خب راه واشده دیگه!
مانی – حداقل آروم تر برو حالا که از این گُل آ نمی خری، نگاه شون کنم!
- چقدر حرف می زنی مانی!؟ سرم رفت!
مانی – میخک!! میخکم گُله آخه؟! آخه این طبعه که تو داری؟ طبعت عین گونی خشته! سرشتت عین سُمباده س!
« بعد برگشت وبیرون رو نگاه کرد و گفت »
- کاشکی الان ماشین خودم اینجا بود تا تو ماشین و داشپورت و صندوق عقب رو پر می کردم از این همه گل! اصلاً من نمی دونم چرا رفتم دانشگاه رشته مهندسی؟! من باید یه دکۀ گل فروشی وا می کردم! مهندسی عمران به درد امثال تو می خوره که طبعتون زمخته! همش باید با آجر و سیمان وآهن و لوله و عمله و بنا سر و کله بزنین! قربون خدا برم با این آدماش! خداجون این انسان بود که تو خلق کردی؟!
« خلاص تا دم در خونه غر زد!
خونه هامون تو زعفرانیه بود و حدود نیم ساعت بعد رسیدیم و تا من پیچیدم جلوی در خونه و واستادم که از طرف مانی، یه دختر حدود بیست و یکی دوسال اومد جلو! مانی هنوز داشت به من غر می زد و حواسش به اون طرف نبود! من داشتم از اون طرف نگاهش میکردم! نشناختمش! فکر کردم می خواد از پیاده رو رد بشه و من جلوش رو گرفتم! داشتم همین جوری نگاهش می کردم که مانی گفت »
- حواست کجاست!؟ دارم با تو حرف می زنم!
- یه دختر پشت سرت واستاده!
« یه نگاه به من کرد و یه لبخند زد و گفت »
- دروغ می گی مثل سگ!
- به جون تو!
مانی – به جون تو چی؟
- یه دختر خانوم درست پشت سرت واستاده!
« کمکم لبخندش تبدیل به خنده شد وگفت »
- بیشتر ازش بگو!
- خب برگرد خودت ببین!
مانی- آخه می دونم داری دروغ می گی اما همین رویای دروغم برام قشنگه! مخصوصاً وقتی از زبون تو آدم برفی شنیده بشه!
- عجب خری هستی آ!؟
مانی- خب حالا بقیه ش رو بگو!
- بقیه چی رو؟! یه دختر خانوم درست پشت شیشه ماشین واستاده!
« بازم خندید و گفت »
- موهاش چه رنگی یه؟ چی پوشیده؟ خوشگله یا نه؟ بگو دیگه!
« یه مرتبه دختره چند تا زد به شیشه که مانی از ترس پرید بغل منو گفت »
- وای خدای مهربون! داره چه اتفاقی می افته؟!
« هم خنده ام گرفته بود و هم جلو دختر زشت بود! »
- خجالت بکش مانی!
« همون جور که تو بغل من بود، آروم سرش رو برگردوند طرف شیشه و تا دختره رو دید زود گفت »
- وای لولو! پسر عمو جون نذاری اون منو بخوره ها!
« هلش دادم اون طرف و شیشه رو دادم پایین. یه دختر بلوند و قشنگی بود با یه روسری آبی که مثل شال انداخته بود رو سرش و یه روپوش آبی خیلی کم رنگم تنش بود. تا شیشه اومد پایین ، سلام کرد. اومدم جوابشو بدم که مانی زود گفت »
- خواهش میکنم مزاحم نشین!
« یه مرتبه من خنده ام گرفت و سرم رو انداختم پایین که دختر بیچاره با تعجب گفت »
- به خدا من قصد مزاحمت ندارم!
مانی- داریم اذیتمون می کنین آ!
« دختره که سرخ شد بود با خجالت گفت »
- معذرت می خوام اما من فقط یه پیغام براتون دارم تازه اگه ...
مانی- می خوای شماره ای چیزی بهمون بدین؟! من که نمی گیرم!
دختره- نه به خدا! یعنی اصلاً من ...
مانی- حالا هول نشو! شماره رو نوشتی رو کاغذ یا باید حفظ ش کنیم؟! وای اصلاً الان مغزم آمادگی نداره!
دختره- شماره نمی خوام بدم بخدا!
« دیدم طفلک الآنه که گریه اش در بیاد! زود گفتم »
- چه فرمایشی دارین خانوم؟
« آب دهنش رو قورت داد و آروم گفت »
- ببخشین، من دونبال آقای هامون و مانی شباهنگ می گردم که با مشخصاتی که بهم دادن فکر کردم شما هستین!
مانی- اگه راست میگی، شماره شناسنامه مون چنده؟
« دختره خنده اش گرفت! زدم تو پهلوی مانی و تا خواستم از ماشین پیاده بشم که مانی داد زد و گفت »
- نرو پایین می خوردت!!
« این دفعه دختره غش کرد از خنده »
« پیاده شدم و رفتم طرفشو و گفتم »
- من هامون هستم و ایشون هم پسر عموم، مانی ...
« دستش رو گرفتم و همون جور که باهام دست می داد گفت »
- حالتون چطوره؟ من رکسانا هستم.
- ممنون، حال شما چطوره؟
رکسانا- مرسی، خوبم، هر چند اولش جداً ترسیدم و هول شدم!
- باید ببخشین، ملنی یه خرده شوخه.
رکسانا- یه خرده؟!
- امرتون رو بفرماید. گفتین پیغامی برای ما دارین!
« برگشت طرف مانی که هنوز تو ماشین نشسته بود نگاه کرد منم به مانی اشاره کردم و گفتم »
- چرا پیاده نمی شی؟
مانی- می ترسم! نمی آم!
« رکسانا زد زیر خنده! یه چشم غره به مانی رفتم که آروم در رو وا کرد و پیاده شد وگفت »
- من پیاده شدم اما اگه پیغامت از این پیغام های سرد و خشک و بی روح باشه، در می رم، می رم تو ماشین دوباره آ!
« رکسانا همون جور که می خندید گفت»
- نه، اتفاقاً یه پیغام خوبه! فقط اگه می شه بریم یه جا که کسی نباشه.
- کجا مثلاً؟
مانی- بریم تو صندوق عقب! هیچ کس توش نیست!
« من زدم زیر خنده! رکسانا که اشک از چشماش می اومد! یه چپ چپ به مانی نگاه کردم که رکسانا گفت»
- منظورم اینه بریم یه حایی که راحت بتونیم صحبت کنیم.
- خوب تشریف بیارین منزل!
رکسانا-خونه نه!
- نگران نباشین! مادرم منزل هستن!
رکسانا- به همین دلیل مایل نیستم بریم منزلتون!
« تا اینو گفت مانی یه لبخند زد و گفت »
- حالا این قدر محکم حرف نزن! شاید ننه ت رفته باشه خرید!
- زهرمار!
مانی- یعنی میگم شاید خونه نباشه!
« رکسانا هنوز داشت می خندید که گفتم »
- خوب شما بفرمایین کجا بریم!
رکسانا- راستش من اینجا ها رو نمی شناسم! فکر کردم شما جایی رو بلدین! میدونین، موضوعه مهمی یه! بریم یه جای خلوت که بتونیم حرف بزنیم!
مانی- میخواین بریم کوه؟! الانم وسط هفته س، پرنده تو کوه پر نمی زنه!
« دوباره رکسانا زد زیر خنده و گفت »
- منظورم اینه که یه جایی باشه که بتونیم بشینیم و حرف بزنیم!
مانی- سه تا چار پایه م با خودمون می بریم اون بالا! چطوره؟
« این دفعه منم زدم زیر خنده! خودش که اصلاً نمی خندید! رکسانا دیگه حالا اصلاً جلوی خودش رو نمی گرفت و همش داشت می خندید و با خنده حرف میزد! »
به نام آفریدگار یکتا
فصل اول
« با پسر عموم ، تو ماشین من نشسته بودیم و داشتیم تو یه بزرگراه خیلی خیلی شلوغ حرکت می کردیم . من رانندگی می کردم ومانی هم کنارم نشسته بود و تکیه ش رو داده بود به شیشۀ بغل و همونجور که آروم آروم می رفتیم جلو ، با همدیگه حرف می زدیم .
پدرمن و مانی ، دو تا برادر بودن که همیشه با همدیگه زندگی می کردن . همیشه هم با همدیگه شریک بودن . الآنم یه کارخونۀ بزرگ دارن . خونه هامونم بغل همدیگه است . دو تا خونۀ دوبلکس بغل هم با حیاط های بزرگ وپُر گُل و گیاه و درخت که وسط شون دیوار نداره .
من و مانی چند سالی هس که دانشگاه مونو تموم کردیم وتو همون کارخانه کار می کنیم. مادر مانی موقع تولدش فوت کرد و چون با همدیگه یکسال اختلاف سنی داریم ، مادرم اونم شیر داد . عمومم بعد از مادر مانی دیگه ازدواج نکرد . زنش رو خیلی دوست داشت .
در حقیقت مادر من مانی رو بزرگ کرد و ما دو تا مثل دو تا برادر بودیم . هر جا که می رفتیم وهر کاری که میکردیم ، با همدیگه می رفتیم و با همدیگه و با همدیگه می کردیم . یعنی مانی می رفت و منم دنبالش! یخورده شیطون بود اما آقا و مهربون و فداکار!
پدرم وعموم برامون دوتا ماشین خیلی گرون قیمت خریده بودند و انداخته بودند زیر پای ما! حقوقمون با اینکه هفته ای دو سه روز بیشتر کار نمی کردیم خیلی عالی بود. تو شمالم دو تا ویلای خیلی خیلی بزرگ داشتیم که تا تقی به توقی می خورد، مانی کار را تعطیل می کرد و به هوای تمدد اعصاب دو تایی یه جوری در می رفتیم و سه چهار روزی اونجا می مونیدیم!
خلاصه تو ماشین نشسته بودیم و من داشتم حرف میزدم و مانی هم لم داده بود به شیشه و آهنگ گوش میکرد و هم با من حرف می زد.
- میگم دیگه نمیشه تو تهران زندگی کرد! از بس شلوغ شده، دیگه نمیشه نفس توش کشید!
مانی- پس بزن بیریم شمال!
- دو روز نیست از شمال برگشتیم! عمو اینا پدرمونو در میارن! نگاه کن تو رو خدا! یه متر یه متر میریم جلو! حالا هی شهرداری مجوز ساختمون بده و هی خونه بسازن و هی شهر شلوغ تر بشه!
« تو همون موقع دو تا دختر که کنار خیابون وایساده بودند برامون دست بلند کردن!
یه نگاه بهشون کردم و گاز دادم و رفتم جلو تر و به مانی گفتم »
- می بینن قیمت این ماشین اندازه چند تا آپارتمانه ها! بازم فکر میکنن تاکسی یه! از بس بعضی از این آدما، با هر ماشینی مسافر کشی می کنن، مردم عادت کردند برای بقیۀ ماشین ها دست بلند کنن! یارو پونزده شونزده میلیون قیمت ماشین شه ها! بازم تو راه مسافر میزنه که مثلاً پول بنزین ماشین رو در بیاره! واقعاً بد روزگار شده!
مانی – خیلی ! تُف! تُف! تُف به این روزگار!
- بی تربیت!
مانی – از وضع اقتصادی چرا نمیگی ؟!
- افتضاح! یارو سه جا کار میکنه که فقط بتونه خرج زندگیشو در بیاره! بیچاره شب خسته مرده می رسه خونه. دیگه حال جواب سلام زنشو هم نداره چه برسه به مسائل دیگۀ زناشویی!
مانی- بمیرم واسۀ دل اون زن که ماتمکده س!
- زهرمار!
مانی- خب میفرمودین!؟
- وقتی م رسید خونه دیگه بیچاره تو تنش جون نیست که حرف بزنه چه برسه به این که به بسرش برسه، به دخترش برسه! به ...
مانی- اینجاست که نقش ما جوونا شروع میشه! یعنی در واقع ما باید به دخترش برسیم! یعنی کمکش کنیم! مشکلاتش رو حل کنیم! راهنماییش کنیم! یعنی بمیرم واسۀ دل اون زن که کلبۀ غم و غصه ست!
- چی؟!
مانی- هنوز تو فکر اون زن بدبختم!
- گم شو!
« توهمین موقع رسیدیم به سه تا دختر و تا کنارشون واستادم، با خنده اشاره کردن که میخوان سوار شن! روم رو کردم اون طرف که جلو کمی وا شد و حرکت کردم و حدود ده پونزده متر رفتم جلو. یه دقیقه بعد سه تایی رسیدن به ما و یکی شون خواست در عقب رو وا کنه که زود از طرف خودم قفلش کردم و شیشۀ طرف مانی رو یه خرده دادم پایین و بهش گفتم »
- ببخشین خانوم محترم اما انگار این ماشین رو با تاکسی اشتباه گرفتین!
« زود شیشه رو دادم بالا و راهم کمی وا شد و گاز دادم و رفتم.»
- عجب داستانیه ها! به زور میخوان سوار ماشین بشن!
مانی- بهشون توجه نکن! داشتین میفرمودین!
- آره دیگه! وقتی پدر تو خونه نباشه، تموم فشار زندگی می افته رو دوش مادر! اونم چه جوری از پس چند تا بچه بر بیاد!
مانی- واقعاً سخته! حالا اگه شوهره شب که بر می گشت خونه بهش می رسید، یعنی اگه می تونست کمکش کنه، بازم یه حرفی!
« ترافیک کمی سبک شد و راه افتادیم و تا از جلوی دو تا دختر دیگه رد شدیم که هر دو با خنده برامون دست بلند کردن! بهشون توجه نکردم و رد شدم و به مانی گفتم»
- این مسائل شوخی نیست آ! فاجعه س!
مانی- فرمایش شما کاملاً متینه!
- میخوام بدونم ماها بدنیا اومدیم که مثل تراکتور کار کنیم؟!
مانی – من و تو؟!
- من وتو که اصلاً کار نمی کنیم! مردم بدبخت رو میگم!
مانی- دقیقاً درست می فرمائین.
- توچطور امروز اینقدر ساکت و مؤدب شدی؟
مانی- از بس کلام شما شیرین و فصیحه!
« همون جور تکیه اش رو به در داده بود و داشت منو نگاه میکرد! تو همین موقع بازم از جلو دو تا دختر دیگه رد شدیم که بازم برامون دست بلند کردن!
همونجور که آروم از جلوشون رد شدم به مانی گفتم »
- چطور اینا فقط برای ما دست بلند می کنن! نکنه باز داری اشاره ای چیزی میکنی؟!
مانی- من که نیم ساعته مثل بچه آدم همین جور نشسته ام و پشتم به خیابونه! مگه اینکه با دمبم اشاره کنم!
« دیدم راست میگه! یه نگاه بهش کردم وگفتم »
- آخه تو هر وقت ساکت میشی، معلومه داری یه کاری میکنی!
مانی- حالا چون پرونده ام سیاهه، هرچی بشه، تقصیر منه؟!
- پس چرا اینا فقط برای ما دست بلند می کنن؟!
مانی- مردم تو این چند ساله، همه یه پا روانشناس شده اند! چهرۀ تو هم که ازش نجابت و پرهیزکاری می باره! اینه که بهت اعتماد می کنن و میخوان سوار ماشینت بشن! یعنی حس اعتمادو در مدم بر می انگیزی!
« تا اومدم حرف بزنم که همون دخترا اومدن جلو و یکی شون چند تا زد به شیشۀ طرف مانی.
زود گذاشتم دنده و یه خورده رفتم جلو که مانی گفت»
- حالا چه عیبی داره که مثلاً این بیچاره ها رو هم سوار کنیم؟ ما که داریم این مسیر رو می ریم! ماشینم که خالیه! ثواب داره، والا!
- تکیه ات رو وردار ببینم!
مانی- برای چی؟
- تو وردار!
مانی- این پشتم درد میکنه، تکیه ام رو دادم به در که یه خرده آروم بشه!
« دستش رو گرفتم وکشیدمش این طرف که یه مرتبه یه صفحه کاغذ از پشتش اوفتاد! »
- این چی بود؟!
مانی- چی چی بود؟!
- این کاغذه؟!
مانی- کدوم کاغذه؟!
- همین که به شیشه بود!؟
مانی- آهان! از این کاغذاس که به شیشۀ ماشینای نو می چسبونن.
- اونو که به شیشۀ جلو می چسبونن!
مانی- حالا این یکی رو به شیشۀ بغل چسبوندن! ول کن این مسائل بی اهمیت رو! داشتی در مورد اون شوهره که به زنش نمی رسه حرف میزدی! اتفاقاً چه بحث جالب و شیرینی بود!
« ترمز کردم و دلا شدم و از بغلش کاغذ رو برداشتم! تا یه نگاه بهش کردم خشکم زد! روش نوشته بود »
ولنجک – زعفرانیه 10 تومن سوار شو
نوشابه خنک موجود می باشد
ویژه بانوان
1- حروف ربط
واژه های متصل کننده ای هستند که عناصر برابر و مساوی را به هم متصل می کنند
الف) حروف ربط همپایه : برای مرکب کردن فاعل ها و مسند ها و اتصال دو مفعول یا عناصر همتراز.
مثال: and,or,nor,but,yet
ب) حروف ربط همبسته : شامل حروف ربط جفتی اند و برای اتصال دو جمله یا عنصر همتراز به کار میرود
مثال: not only,but also,both,and
جمله :Sentence
تعریف : یک فکر و معنی کامل را بیان می کند. وقتی واژه ها در یک گروه و به صورت عبارت قرار گیرند معنی و ایدۀ بیشتری می توان از آنها گرفت.
الگوی کلی ساخت جمله
Complement ( کامل کننده ) + Verb (فعل) + Subject (فاعل)
در الگوی فوق،فاعل کلمه ای است که کاری را انجام می دهد و یا اسمی است که برای نامیدن حیوانات، گیاهان و یا اشیاء به کار می رود. جهت کوتاهی و روانی جمله می توان از ضمیر استفاده کرد که مانع تکرار اسم می گردد.
اسامی که در اول جمله بیایند به عنوان فاعل محسوب می شوند مانند hamid, ali,maryam
ضمایر هم وقتی اول جمله قرار بگیرند فاعل هستند I,you,he,she,It,you,we,They
she is a girl در اینجا she فاعل است
Ali a student و در اینجا هم Ali فاعل است
فعلاً بری امروز کافیه
فعلاً بای
روزهای شنبه برا آموزش کامپیوتر حالا از هر چی بشه ترفندهای ویندوز یا یه مبحث کلی
روزهای یکشنبه آموزش زبان دوره راهنمایی
روزهای دوشنبه آموزش زبان دوره دبیرستان
روزهای سه شنبه میخوام براتون رمانهای بلند از نویسندگان ایرانی بنویسم
روزهای چهار شنبه اگه حرف دلی بود می نویسیم
روزهای پنج شنبه هم سعی میکنم براتون مطالب عاشقانه و خبرهای جالب رو بنویسم
جمعه هم باید یه سروسامونی به وبلاگ بدم
فعلاً با یه چیز خیلی ساده شروع میکنم
می دانید که با تعویض ویندوز تمام اطلاعات در my documents پاک میشود برای جلوگیری از این کار میتونید جای آن را عوض کنید
برای عوض کردن جای my documents روی ان راست کلیک میکنیم و گزینه propertis را انتخاب کرده بعد با استفاده ازmove در همان پنجره آدرس جدید را داده و ok میکنیم
فعلاً بای تا موضوع بعدی
و لطفاً در بخش نظرات نظر فراموش نشه
من توی این وبلاگ میخوام شروع به نوشتم رمانهای قشنگ از نویسندگان ایرانی بکنم
و اگه مطالب آموزشی و جالبی از کامپیوتر پیدا کردم براتون میگذارم
فعلاً همین
متشکر حمید