علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از
نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در
كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را
كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق
كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت است
دوست واقعي شما کسي است که 
هيچ احتياجي به شما ندارد ، اما باز هم دوست شماست

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من! 
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم

عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من
شب هجران نکند قصد دل آزاري من
روزگاري که جنون رونق بازارم بود
تو نبودي که بيايي به خريداري من
اگه يک روز فهميدي که دل هزار نفر برات تنگ شده؟ بدون اوليش منم
اگه يک روز فهميدي که دل صد نفر برات تنگ شده؟ بدون اوليش منم
اگه يک روز فهميدي دل ده نفر بـرات تنـگ شده؟ بـدون اولـيش منم
اگه يک روز فهميدي که يک نفر دلش برات تنگ شده؟ بدون اون منم
اگه يک روز فهميدي که کسي دلش برات تنگ نشده؟ بدون من مُردم
دوست داشتن از عشق برتر است
عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي
اما دوست داشتن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال
عشق يبشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد
دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مييابد
عشق در قالب دلها در شکلها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود
و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش را دارد
و از روح رنگ مي گيرد
و چون روحها بر خلاف غريزه ها هر کدام رنگ و ارتفاع و بعد و طعم و عطر خويش دارد
ميتوان گفت به شمار هر روحي دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها به آن اثر ميگذارد
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و
بر آشيانه بلندش روز روزگار را دستي نيست

عشق در هر رنگي و سطحي با زيبايي محسوس در نهان يا آشکار رابطه دارد
چنانچه ( شوپنهاور)ميگويد شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد
آن گاه تاثير مستقيم آن را بر احساستان مطالعه کنيد
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است
و گيج و جذب زيباييهاي روح که
زيباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند
عشق طوفاني و متلاطم و بو قلمون صفت است
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سر شار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است
آگر دوري به طول انجامد ضعيف ميشود
اگر تمام دوام يابد به ابتذال ميکشد
و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز
زنده و نيرومند ميماند
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است
دنيايش دنياي ديگري است
عشق جوششي يک جانبه است
به معشوق نمي انديشد که کيست؟
يک خود جوشي ذاتي است
و از اين رو هميشه اشتباه مي کند و در انتخاب به سختي مي لغزد
و هم واره يک جانبه مي ماند
و گاه ميان دو بيگانه نا همانند عشقي جرقه مي زند
و چون در تاريکي است و يک ديگر را نميبينند
پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنايي آن
چهره يک ديگر را مي توانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق
عاشق و معشوق که در چهره هم مي نگرند
احساس ميکنند که هم ديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي از عشق
که درد کوچکي نيست فراوان است
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد
و در زير نور سبز مي شود و ريشه مي کند
و از اين روست که همواره پس از آشنايي پديد مي آيد
در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يکديگر مي خوانند
و پس آشنا شدن است که خودماني مي شوند
دو روح نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها
احساس خودماني بودن کنند
و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که
بسادگي از زير احساس و فهم مي گريزد
عشق زيبايي هاي دل خواه را در دوست مي آفريند و
دوست داشتن زيبايي هاي دل خواه را در دوست مي بيند و مي يابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است
و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي بي انتها و مطلق
عشق بينايي را مي گيرد
و دوست داشتن مي دهد
عشق در دريا غرق شدن است
و دوست داشتن در دريا شنا کردن
او بود که به من آموخت که
دوست داشتن برتر از عشق است
قسم خوردم که بعد از تو
به دنيا دل نمي بندم
ميام هرجا که تو باشي
به رويا دل نمي بندم
قسم خوردم بدون تو

نبينم صبح فردا رو
نميدوني ، نميدوني غم دل بستگي ها رو
بدون تو ، بدون تو ندارم بال پروازي
تو اين شب گريه هاي تلخ
ندارم شوق آوازي
به عشق تو ، به عشق تو بايد دل رو به دريا زد
تو که نيستي به شهر شب نميشه رنگ فردا زد
چه سخته زندگي بي تو
چه سخته از تو دل کندن
نميشه عاشقي معنا، بدون تو ، بدون من
اگه روزي تو برگردي
تو چشمام عشق رو مي بيني
براي عمر تلخ من ، تو تنها عشق شيريني
با گريه التماس کردم
تو گفتي بر نمي گردي
خودم رو در بدر کردم
نميدوني ...
تو چشمام عشق رو مي ديدي
به احساسم تو خنديدي
من اين عمر و هدر کردم
نميدوني ....
بدون تو ، بدون تو ندارم بال پروازي
تو اين شب گريه هاي تلخ
ندارم شوق آوازي
به عشق تو ، به عشق تو
بايد دل رو به دريا زد
تو که نيستي ، به شهر شب ، نميشه رنگ فردا زد!
دلم خيلی خيلی گرفته!!!

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ American اش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي 26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.
( منبع zendehrood.com )